دیشب نیم ساعت داشت منو میکشت ک میخواست برام سنتور بگیره اخر ب ساز دهنی قانعش کردم:/
خیلیم ناراحت شد چون نمیخواستم قبول کنم یاد خودم افتادم و برام قضیه قبلیمو یاداوری کرد منم شرمنده شدم نتونستم رد کنم ...
قرار شد بعد کنکور برام پست کنه ب خونه یکی از رفقا ....
دوست خوبیه:))
خداییش من بجز یبار هیچوقت تو فاز رل و رابطه نبودم اصلا بدم میاد و همش ب زور دیگران یا دلسوزی بود و دیگ تا اخر عمرم بر خلاف میل باطنیم عمل نمیکنم:چون نتیجشو دیدم تا دلت بخواد
همین دیگه
دیروز حالم بد بود خیلی شر شر گریه میکردم از شدت پوچی دنیا ب عاجزی رسیدم ...چند بار گفتم خدایا اگ وجود داری و مستجاب کننده دعا هستی ی سکته ای چیزی بکنم همین الان بمیر م راحت شم....و.....ک نمیخوام بگم چون یاداوریشم عذاب اوره
بعدش رفتم دوچرخه سواری و حالم جا اومد
بعد کنکور داستان دارم:)))
امروز با هانی حرف میزدم ...بچه خیلی تو فشاره...دلم براش میسوزه!!ب هرحال دست صمیمیمه و ناراحتیش ناراحتم میکنه...پدر مادرش اصلا درکش نمیکنن و خیلی بهش فشار میارن و از طرفی همش بدشانسی و بدبیاری میاره
امیدوارم هر چ زودتر وضع زندگیش خوب بشه....
این کنکورم دغدغه ایه خدایی......
منم این روزا تقریبا با اینکه خیلی خستم ولی میخونم...ولی باید بهتر شه....بهتر و بیشتر و مطمئنم میشه:)
همین دیگ
خلاصه ک بر هانی خیلی ناراحت شدم و براش دعا میکنم!»(
من ی عادتی ک دارم هروقت صدای اذانو میشنوم صلوات میفرستم و دعا میکنم...تو این لحظه خیلی خوشحالم چون خدا هرچی خواستم بهم داد نوشته های قبلمو میخونم...
میخواستم ک اون برگرده ک برگشت...مهم نیس ک خودم گذاشتم رفتم مهم اینه ک بالاخره ب هرحال ب خواستم رسیدم میخواستم سالم شم و شدم و خدارو بسسیار شکرگزارم:))
.............
دیروز با مهسا حرف میزدم بی افش رفته سربازی...مهسا مادرش میدونه بی اف داره و اتفاقا مادرش خیلی بی افشو دوست داره!!از طرفی مهسا با پدر بی افش گاهی صحبت میکنه همین چن روز پیشم بهش پیام داد گفت شماره حسابشو بده من براش پول واریز کنم پدره میگه ن نیاز نیست شما زحمت بکشی من ب حد کافی بهش پول دادم و مهسا میگه ن میخوام بدونه ب یادشم و فلان...!چ پدر مادرایی دارن خدایی .....خدا شانس بده ..البته مادر منم خیلی بد نیس حداقل از خیلیا بهتره مثلا الان ک ن دارم میزنه بعد کنکور بهش بگم با ی پسر حرف میزنم عصبانی نمیشه و باهام بگو بخند میکنه الانم همش میگه دانشگا رفتی باید بهم بگی ک چیکار میکنی:)برعکس خواهرم ک همه چیو میگه چ خوب منو میشناسه و میدونه من بهش نمیگم:)
................
میوه هارو با مایع میشورم مایع هم توش مایع نرم کننده هست یکم ینی تو ترکیباتش هست دیگه میوه هارو میخورم همه نرمن
خیلی وضعه جالبیه
دیروز ی ساعت ی نفس رکاب زدم خیلی خوب بود....معمولا هر نیم ساعت ی پنج مین استراحت میکردم ولی این سری خیلی قوی بودم احتمالا بخاطر ورزشای قدرتی هست ک این دوره انجام میدادم:) تابستون خودمو خفه میکنم انقد میرم باشگا هم یوگا میرم هم بدنسازی:)
تا کنکور خیلی وقت مونده همه چی دست ب دست هم داده من قبول شم و منم دارم تلاشمو میکنم...فقط کاش مشاور داشتم دیگ با اتفاقی ک قبلا افتاد برام مشاور نمیگیرن:( مهم نی مگ قبلا مشاور داشتم؟ن پ الانم نیاز ندارم خودم میخونم
همین دیگه:))
خواهرزاده جان خونمون بود مریض بود هی شکمش درد میکرد و بستنی میخواست و چون بهش نمیدادیم دهنش وا بود همش میگفتش:
فلانی همه بستنیا رو خوردی؟؟؟؟هیچی برا من نذاشتی؟؟؟
میگفتم ن
میگفت دیگه دوست ندارم
اینمبا ی لحن خیلی قشنگی میگفت
منم خودمو میزدم ب گریه میگفت بسه دیگه ادم بزرگا ک گریه نمیکنن گفتم ن خاله همه گریه میکنن
گفت نههه ادم بزرگا گریه نمیکنن:/
چی بگم ب این بچه
چندین روز پیشم روز سمپاد بود باید بر خودم پست میذاشتم یادم رفت پساپس ب خودم تبریک میگم این روزو
والا از اول راهنمایی تا الان تابستونا مدرسه رفتیم...تو راهنمایی درسای دبیرستانو یاد گرفتیم همه امتحاناشون اسون بود ما جزوه داشتیم و فلان خوبه ک یروز رو بر ما گذاشتن هرچند ک اصا کلا با سمپاد مخالفم و میگم نباید باشه و هممه یکسان باشن ولی حالا ک هست خوبه ک یروز براش گذاشتن:))
این روزا همش سبزیجات و الوچه و توت فرنگی و بامیه وشیرینی میخورم ورزش کمتر میکنم چون درگیر درسامم:)
ب کاپیتانم دیگ فک نمیکنم (البته اون خیرسر عمرا بتونه کاپیتان شه)(ته دلم پیششه ولی اینم رد میشه)
امروز دکتر ب رزیدنتش گفت این بیمارمون سایکوتیک داشت ب علاوه علائمی از ای دی اچ دی
ینی همه درد و دلا و حرفایی ک زده میشد پیش دکتر ب چشم ی بیمار بود
ینی منو ب عنوان ی بیمار روانی ب اون زنه معرفی کرد
حالم ازش بهم میخوره :/
:/
:/ :؟ ://///////////![]()
![]()
امروز با مامی رفتیم پیش دکتر جونم
همون اول ک منو دید اسممو گفت و گفت سلام:) انقد خوشم میاد منو با همه جزئیاتم یادشه)ی رزیدنت زنم داش این سری ...هیچی دیگ بهش گفتم آقای دکتر من از اسفند حس کردم حالم خوب شده گفت اره دیگ مدرسه تعطیل شد تو خوب شدی ینی همه مشکلت مدرسه بود ...داشت از انرژی میمرد چشمش نزنم:/
ی ده دقیقه حرف زدیم و خندیدیم و این سری با یچیزی ک ب منشی گفت کشف کردم مجرده و تنها زندگی میکنه
خیلی کنجکاو بودم :/شایدم زنش تهرانه اینجا ی خونه داره من چ میدونم اصا ب من چ /خیلی مهربونه واقعا دوسش دارم...حالا بیخیال:/
شهری ک رفتم برا دکتر یکی از اولین شهرای کرونا بود هر دقیقه دستمونو ژل میزدیم مریض نشیم
دلمون بامیه زولبیا میخواس ولی بخاطر کرونا نگرفتیم
بعددد رفتیم خرید و البالو خشک و پفک و ی شامپو عالی گرفتم
بعددد:/کلا هر چرتی ب ذهنم میاد دارم مینویسم دیگ
رفتم دیروز نوشته های تقریبا یسال پیشم میخوندم واقعا روزای سختی داشتم چجوری دوباره قبولش کردم وختی انقد در حق من بد کرد !!؟؟ واقعا ک ادم بعضی وختا ب حماقتاش میخنده و من برام این قضیه زیاد اتفاق میفته
ادم همیشه یبار درس میگیره و دومین بار میشع اشتباهش...
مادرم امروز میگفت من برا دو قضیه خیلی استرس داشتم یکی این بود ک تو یروزی خودت ماشین بگیری تنها از خونه بزنی بیرون تصادف کنی یکی اینکه بری دانشگ ساعتای بد و خلوت و فلان بری جاهای خلوت ک هردو نگرانیم سر ی هفته برطرف شد هم تصادف کردم و تو ترسیدی هم بهت دزد زد دیگ حواستو جمع کردی کلا با خواهرات فرق داشتی با حرف قانع نمیشدی باید حتما تجربه میکردی میفهمیدی:.//// چی بگم
همین دیگ
تا دیداری دیگر بدرود دیگ برم سر درسم فک نکنم تا چن وخ اتفاق خاصی بیفته تا پست بزارم
تو تنها نموندی که حال دل بی قرارو بفهمی
عزیزت نرفته ک تشویش سوت قطارو بفهمی
تو از دست ندادی بفهمی چیه ترس از دست دادن
جای من نبودی بدونی چیه فرق بین تو و من
#سیاوش_قمیشی