امروز با مامی رفتیم پیش دکتر جونم
همون اول ک منو دید اسممو گفت و گفت سلام:) انقد خوشم میاد منو با همه جزئیاتم یادشه)ی رزیدنت زنم داش این سری ...هیچی دیگ بهش گفتم آقای دکتر من از اسفند حس کردم حالم خوب شده گفت اره دیگ مدرسه تعطیل شد تو خوب شدی ینی همه مشکلت مدرسه بود ...داشت از انرژی میمرد چشمش نزنم:/
ی ده دقیقه حرف زدیم و خندیدیم و این سری با یچیزی ک ب منشی گفت کشف کردم مجرده و تنها زندگی میکنه
خیلی کنجکاو بودم :/شایدم زنش تهرانه اینجا ی خونه داره من چ میدونم اصا ب من چ /خیلی مهربونه واقعا دوسش دارم...حالا بیخیال:/
شهری ک رفتم برا دکتر یکی از اولین شهرای کرونا بود هر دقیقه دستمونو ژل میزدیم مریض نشیم
دلمون بامیه زولبیا میخواس ولی بخاطر کرونا نگرفتیم
بعددد رفتیم خرید و البالو خشک و پفک و ی شامپو عالی گرفتم
بعددد:/کلا هر چرتی ب ذهنم میاد دارم مینویسم دیگ
رفتم دیروز نوشته های تقریبا یسال پیشم میخوندم واقعا روزای سختی داشتم چجوری دوباره قبولش کردم وختی انقد در حق من بد کرد !!؟؟ واقعا ک ادم بعضی وختا ب حماقتاش میخنده و من برام این قضیه زیاد اتفاق میفته
ادم همیشه یبار درس میگیره و دومین بار میشع اشتباهش...
مادرم امروز میگفت من برا دو قضیه خیلی استرس داشتم یکی این بود ک تو یروزی خودت ماشین بگیری تنها از خونه بزنی بیرون تصادف کنی یکی اینکه بری دانشگ ساعتای بد و خلوت و فلان بری جاهای خلوت ک هردو نگرانیم سر ی هفته برطرف شد هم تصادف کردم و تو ترسیدی هم بهت دزد زد دیگ حواستو جمع کردی کلا با خواهرات فرق داشتی با حرف قانع نمیشدی باید حتما تجربه میکردی میفهمیدی:.//// چی بگم
همین دیگ
تا دیداری دیگر بدرود دیگ برم سر درسم فک نکنم تا چن وخ اتفاق خاصی بیفته تا پست بزارم