یادش بخیر ی خاطره بگم از خنده نابجای خودم یهو ب ذهنم اومد
ده ماه بود فک میکنم ک قرار داشتم و حسابی تیپ زده بودم...البته ن ک جلف و ناجور باشم...
برگشتن از فضای سبز میگذشتم ک ی موتوری اومد هی میگفت بیا شماره بگیر و بیا سوار شو و فلان منم اون لحظه واقعا از همچین وعضی و حرفاش خندم گرفته بود اونم فک میکرد من میخندم پس اهلشم گیر میداد ول نمیکرد یهو حرف همیشگی دخترا ناخوداگاه از دهنم در اومد گفتم برو گمشو وگرنه داد میزدم:/
اونم گفت واای و دقیقا یادم نیس چی گفت ولی اونم خندش گرفت م کم ب خودم اومدم خندمو کنترل کردم و اخمش کردم و ب ی جای تتقریبا شلوغ رسیدیم و ولم کرد خداروشکر:/// من خداروشکر مث خواهرم ماست نیستم یبار ی ماشین میخواست بزور خواهرمو سوار کنه خواهرم پاهاش سست شد نمیتونست حرکت کنه بزور رفت سمت مغازه طرفم دیگ ولش کرد ولی من هم تو ین مواقع فش میدم اگ طرف چاقویی چیزیم داشته باشه مث دفعه قبل تا جون دارم جیغ میزنم:/ والا رزمی کارم نیستم بزنم فک طرفو بیارم پایین
خلاصه ک ناامنی زیاد شده ولی خب برا من کم پیش اومده همین یکی دو مورد دیگ پیش نیومده...
بعدش از جلوی ی کافه رد شدم و دختر پسر زیر 16 سال دیدم ک تو بغل همن و دیگ برگی برام نموند:/
من درسته خودم دوتا تجربه داشتم ولی همش بعد 17 سالگی بود:/// تازه اون موقع فکرشم نمیکردم کارم ب اینجاها بکشه ک بخوام با کسی قرار بزارم و فلان
تقصیرم ندارن دوره زمونه اینطوری شده...شاید اگ منم جای اونا بودم زودتر شروع میکردم...دیگ تو این سن ادم چی حالیش میشه همه از رو بچگیشه
ولی اگ بعد ها اتفاق بیفته دیگ اسمش درس گرفتن و بچگی نیس اشتباه و خطاس!...
همین دیگ
برم فیزیک بخونم: