قرار
قرار بود پست نزارم ولی ممکنه بمیرم و مجبورم بگم بهتون حرفام اصلا شوخی نیس و کاملا جدیم توهمم نزدم و مریضم نیستم همه چی از یکی دوسال پیش شروع شد ک ب مادرم گفتم ی مار سیاه زیر تختم زندگی میکنه و مادرم فقط یچی گفت : اب کجا میخوره !!!! خیلی احمقانه بود . . . زیر تختمو باز کردم و ی کرم سیاع مرده بود ! این ترس از مار سیاه خیلی وختع با منه وقتی روبرو ی کابینت ایستادم حس میکردم الان از زیرش میاد نیشم میزنه ! چن روز پیش زیر بخاری اتاقمو نگاه کردم و وقتی ب رو بروم نگاه میکنم مار سیاهی در ذهنم مجسم میشه ک داره میاد سمتم نمیدونم من ادم بدیم یا ن ولی دواحتمال میدم یا مار سیاه فرزاده ک هروقت زیاد بهش فک میکنم این حالتام بدتر میشه یا اینکه ن مث اون موقع ک از کلاس پنجم ابتدایی بهم الهام شد تو یسال مونده ب کنکور افسردگی میگیری و درسو کنار میزاری و ب حقیقت پیوست شاید واقعا بزودی ی مار سیاه منو پیدا کنه و نیشم بزنه و بمیرم ! کاملا جدیم و گفتم اگ یروز دیدین نیومدم بدونین کار مار بود منم از بچگی چندین بار مار از نزدیک دیدم و در کودکی یبار ی مار داشت میومد سمتم و من انگار جادو شده بودم یجور رفتم سمتش و خواهر نجاتم داد یبارم دستم بردم سمت سبزی ها یهو خواهرم دستمو کشید و ی مار با سرعت نور رد شد یبارم پشت حیاط ی مار رو کمر بلند شد اومد سمتم این یکیو مطمئن نیسم حس میکنم توهم زدم انقدر خاطرات قدیمین ک فک میکنم خواب دیدم ولی ن واقعین همین ! همین الان حس میکنم رو کف پام ماره !!! واقعا حالم خوب نیس اونقد نمیخوام بزرگش کنم بیشتر ی حس لحظه ایه بای